تبليغاتX
پیهن
پیهن
وب نوشت های مهدی افشارنیک
چهارشنبه نوزدهم دی 1386
براي مهران كه زيبا پر كشيد
من بدترين دوست دوستانم

سخت بود و بسيار سخت رسيدن به جواب اينكه چرا اينبار نمي‌خندي، تو كه تمام سختي‌ها را به سخره مي‌گرفتي چرا مرگ را به شوخي نگرفتي؟ مهران اين منم بدترين دوست تو. اگر بشود نامي از دوست برد. (مهدي فرامرز قره باغي سكته كرده بيا يك سر بهش بزنيم، مهدي فلاني مريض است، مهدي فلاني مشكل پيدا كرده) مهران تو برو سلام من را هم برسان و مهران مي‌رفت و فهميد كه من بسياري از مرام‌هاي سابق را واگذاشتم و در خود فرو رفتم.

 

چنان آرام خوابيده بود كه نمي‌دانستم زندگي را به پوچي گرفته يا مرگ را. يا بر همه ما كه مي‌سوختيم مي‌خنديد. مهران بماهو مهران. لبخند بود، شليك خنده بود. نمي‌دانستم در آن ميانه چه بايد گفت. به كه بايد تسليت گفت؟ كي را بايد دلداري داد. سارا؟ مادرش؟ پدرش؟ برادران؟ اصلا مگر براي تسلا رفته بودم. شايد ديگران اما من نه. من رفته بودم بگويم شرمنده كه نمي‌آمدم، شرمنده كه احوالي نمي‌پرسيدم و شرمنده كه تو افتادي من پي جويت نشدم. آخر مهران مدتي است من بدترين دوست همه دوستان شده‌ام. ببخش.علي اكرمي مي ناليد كه ديدي چه شد؟اين خاطرات ده ساله را چه كنم؟و من در خود فرو ريختم كه اي داد و اي داد،من با كوله باري از خاطره چه دوست بدي بودم.


+ لینک دایمی