تبليغاتX
پیهن
پیهن
وب نوشت های مهدی افشارنیک
دوشنبه بیست و چهارم دی 1386
الهه زمستاني دولت
اين يادداشت را براي روزنامه كارگزاران نوشتم چون سايتش فعال نيست همه مطلب را اينجا ميذارم.

افت فشار گاز، مشكل فني، طراحي معيوب شبكه، اتمام ظرفيت توزيع و ... اين روزها الهه پشتيبان دولت نهم در نرساندن گاز به سردترين نقاط ايران شده است. نقاطي كه اتفاقا بيشتر از ديگران به اين سوخت راحت و آسان نيازمندند. جاهايي چون اردبيل، زنجان، گرگان، ساري كه امسال سرد خيز نشده‌اند، روي خط استوا نبوده‌اند كه امروز به نيمه شمالي قطب زمين و منطقه كوهستاني پرتاب شده باشند و سرمايي بر آنها تحميل شده كه بي نظير و كم سابقه باشد. زمستان گذشته نيز اين شهرها لرزيدند، دو سال پيش نيز، سال‌هاي ديگرنيز همچنين. و هر سال زمستان آن الهه پشتيبان با سرما مي‌آيد و دولتيان نيز به آن پناه مي‌جويند كه سرد است و سرد است و امسال نيز مي‌گويند سرد است و سرما بي سابقه است. بي سابقه  در بيست سال گذشته نه بيست و پنج سال، ديگري نيز مي‌گويد در پنجاه سال گذشته، تا آخر هفته هم به مشروطه و تشكيل دولت‌ قاجار نيز مي‌رسيم كه چنين سرمايي نبوده و نديديم...


ادامه‌‌ی مطلب
+ لینک دایمی
شنبه بیست و دوم دی 1386
مهران اين تصوير ماندگار توست

 مهران تو مي‌تواني راحت، زيبا بر همه ما بخندي، كه يا در پيچ‌هاي زندگي مانده‌ايم يا مقهور ابهت مرگ شديم، گاهي به آن دلخوشيم و غرق روزمرگي، گاهي به اين عابديم و ترسا و لرزان از عقوبت روز جزا. مهران تو بي نظير مي‌خنديدي، فقط خنده نبود به زير كشيدن بود، تجزيه و خرد كردن مزخرفاتي بود كه قدسي مي‌شدند. خنده‌ات همه چيز را زميني و زير آسماني مي‌كرد. اكنون نيز بخند، چنان كه در بدرقه آخرت هم دوستانت را سوزاندي و گرياندي و هم خنداندي. چه كس بود كه از مهران خاطره‌اي از شليك خنده يكي دو جين در انبان ذهنش نداشته باشد؛ چه كسي است؟ و چه كسي بود تا مي‌گفت مهران قاسمي يادش نمي‌آمد از سر به سر گذاشتن‌ها، جدي نگرفتن‌ها، به زير كشيدن‌ها و و و ...


ادامه‌‌ی مطلب
+ لینک دایمی
چهارشنبه نوزدهم دی 1386
براي مهران كه زيبا پر كشيد
من بدترين دوست دوستانم

سخت بود و بسيار سخت رسيدن به جواب اينكه چرا اينبار نمي‌خندي، تو كه تمام سختي‌ها را به سخره مي‌گرفتي چرا مرگ را به شوخي نگرفتي؟ مهران اين منم بدترين دوست تو. اگر بشود نامي از دوست برد. (مهدي فرامرز قره باغي سكته كرده بيا يك سر بهش بزنيم، مهدي فلاني مريض است، مهدي فلاني مشكل پيدا كرده) مهران تو برو سلام من را هم برسان و مهران مي‌رفت و فهميد كه من بسياري از مرام‌هاي سابق را واگذاشتم و در خود فرو رفتم.

 

چنان آرام خوابيده بود كه نمي‌دانستم زندگي را به پوچي گرفته يا مرگ را. يا بر همه ما كه مي‌سوختيم مي‌خنديد. مهران بماهو مهران. لبخند بود، شليك خنده بود. نمي‌دانستم در آن ميانه چه بايد گفت. به كه بايد تسليت گفت؟ كي را بايد دلداري داد. سارا؟ مادرش؟ پدرش؟ برادران؟ اصلا مگر براي تسلا رفته بودم. شايد ديگران اما من نه. من رفته بودم بگويم شرمنده كه نمي‌آمدم، شرمنده كه احوالي نمي‌پرسيدم و شرمنده كه تو افتادي من پي جويت نشدم. آخر مهران مدتي است من بدترين دوست همه دوستان شده‌ام. ببخش.علي اكرمي مي ناليد كه ديدي چه شد؟اين خاطرات ده ساله را چه كنم؟و من در خود فرو ريختم كه اي داد و اي داد،من با كوله باري از خاطره چه دوست بدي بودم.


+ لینک دایمی