تبليغاتX
پیهن
پیهن
وب نوشت های مهدی افشارنیک
دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386
محرمعلي خان ها مي آيند

  پيشنهاد كيهان و هفته نامه شما مبني بر نظارت قبل از چاپ بر مطالب روزنامه ها و نشريات را من كمي جدي گرفتم. آخه هر چي در كوره اين نشريات بالخصوص كيهان آتش مي خوره  و پخته مي شه در نهادهاي اجرايي نوش جان مي شه اين دقيقاً بازگشت به دوران محرم علي خاني است همان مفتشي كه زمان رضا خان از اين چاپخانه به آن چاپخانه مي رفت تا چيزي برخلاف منويات حضرت اجل، قبله عالم چاپ نشود كه اگر خطي يا جمله اي خلاف رسم دولتيان انتشار مي يافت، چاپ شده و چاپچي، تو سطل زباله بودند. اين پيشنهاد بعد از تعطيلي شرق و قضاياي رخ داده جدي دنبال مي شود.و بعيد نيست اين محرمخانهاي امروزي در ساختمان روزنامه دفتري پيدا كنند ...


ادامه‌‌ی مطلب
+ لینک دایمی
چهارشنبه هفدهم مرداد 1386
غرولندهاي خاله زنكي

عادت كرده ايم وقتي زير فشار و تيغ حذف مي رويم، نق و غر را سرمان خودمان خرج كنيم. روي ديگر خودسانسوري است كه جامعه خبري و روزنامه نگار ايران با آن دست به گريبان است مثل همين توقيف شرق كه بعد از ابراز تاسف، بسيار گفته شد كه دوستان شرقي بايد بيشتر مراقبت مي كردند كه من اصلا نفهميدم از چي مراقبت مي كردند از اينكه يك نويسنده خارج از هويت هاي ديگرش فقط در مورد ادبيات و زبان صحبت كند كه به ظاهر نبايد مي كرد. يعني همان دايره حذف كه ديگران بر ما تنگ مي كنند ما .بر ديگران تنگ  تر كنيم . واقعا اين چه استدلالي است؟ بعضي از دوستان از اين كار شرق به عنوان گاف ياد كردند بعضي ها هم اصلا منكر شخصيت ادبي ساقي قهرمان شدند و قس عليهذا....


ادامه‌‌ی مطلب
+ لینک دایمی
چهارشنبه دهم مرداد 1386
 علي خرد پير دعوت مرا اجابت كرد ودر ابتكاري جالب شعري كه خودش سروده را روي وبلاگش گذاشت.حيفم امد فقط لينك بدم.                                      

  گمشدگان بیدار

می دانم

                می دانی نمی دانم


می دانم

        
               می بینی نمی بینم

 

نمی بینم

نمی دانم


با این حال

                    
                    اما                                                            


می دانی

                می سوزم

می دانی

                 می گریم

 
 
می گریم و می تازم به دیوار     
  

مشت گره کرده 

   چه شب ها کوبیده ام بر دیوار


می دانم

              می دانی نمی دانم



نمی دانم

               چند ساعت

استفراغ خون

           پاشیده شد روی دیوار                  


نمی دانم

             وقتی هق هق ات زنجیر گسست


از راه آهن تا دربند


چند بار

              آرمان را بال شکستند        

                در غروب ماتم زای خانگی

شکستند و باز ماندی به راه

به راه

نه سر به راه
 

نمی دانم

 امشب
بوی حشیش و لخ لخ سندل ها

          از دربند به سلول های دیوار   

        رسید ؟ 

نمی دانم

           می دانی

          
 کبوتر زیباست ولی پر هراس ؟

شهر آنک

زیبا نیست           
                ولی پر هراس


می دانم

              می دانی نمی دانم

از پشت صدا تا بطن فریاد

                                  چه خسته ای
 

نمی دانم

               می دانی

 دلشدگان پرواز

بی بال پردیدند
                     تا فردایی دیگر

بی من

بی تو

بی هیچ ما

دیده بودی ؟ ندیدی ؟

صدا زدم

                شنیدی ؟

برگردید

برگردید

حالا

          حالا وقت پرواز است

 

پریدند

           بی بال

بی سر

بی نام

 

پردیدند

             بی یار 

شهر ما زیبا نیست

شهر ما تنهاست

شهر ما معبر جنون و جن و جنده هاست

می دانم

               می دانی نمی دانم

نمی دانم

آری

         نمی دانم که تا صبح فردا

                                         چند سرباز

                                                     به لشکر فتح مرداب اعزام می شوند   

من

تو

لای دست و پای سربازان

                                     گم شده ایم

و

هر شب

مادری ست که

غمگنانه

                یادی از آخرین تبسم می کند 

+ لینک دایمی
سه شنبه نهم مرداد 1386
دعوت به بازي
براي اين بازي در" در اوین چه می گذرد؟" من از زينب،ميرا،عطيه،علي خردپير و علي اكرمي دعوت ميكنم براي حضور.
+ لینک دایمی
دوشنبه هشتم مرداد 1386
فریادی بر نیم منهای ما نشده

قبل از تحرير

اين سوال كه ساسان پيش گذاشته بطور موذيانه اي مي خواهد پاسخ دهنده را به پيامبري بكشاند. ما چه مي دانيم در اوين چه مي گذرد؟ مگر ما آن سوي ديوار رفت و آمد داريم، يا صبح به صبح كارت ساعت كارمندي  مي زنيم ويا ليست هاي مخصوص اضافه كاري پر مي كنيم. مگر مائيم كه هر روز براي سر كار رفتن از جلوي هشت بهشت رد مي شويم و غروب ها هم هنگام منزل رفتن، آه و ناله هاي كشدار درون اوين را به هواي خوب و آهنگ و موسيقي هشت بهشت وا مي نهيم و چون مردي خانواده دوست و كاملا ايراني (احتمالا يكي دو پاكت ميوه و هندوانه در زير بغل) به خانه رهسپار شويم . در منزل  هم با منزل از كار زياد و مسئوليت سنگين و روزگار بي قرار دم مي زنيم تا منزل كلي صدقه و قربانمان رود. و باز فردا همان و همان. نه ساسان من و اين جماعتي كه دعوت كردي آمد و شدي روزانه نداريم كه برايت خبر بياوريم در اوين چه مي گذرد؟  تو مي خواهي هر كس بنابر آنچه شنيده و يا روزگاري تجربه كرده به شهود برسد و پيامبري كند و راستي اين چه شهودي است كه تو بيرق و علم آن را به پا مي كني؟

بهتر نبود مي پرسيدي چرا هر روزه شده تكرار اين واژه برايمان. چرا در كنه روزمرگي مان نشسته؟ چرا مسواك حساسيت روحمان شده؟ اينكه مي گويم نه فرار از پرسش كه تلاش است در پرسش بهتر. بهتر بود مي پرسيدي چرا بايد سالها و دهه ها اخبار اوين برايمان مهم باشد؟

و اما جواب...

فارغ از اينكه زندان هميشه بوده و هست و زندان نان مي دهد تا زنداني برايش بياروند و دربند كشند، اين روزها  و روزهاي بسياري است كه مهمانان اوين، بزرگ تر از اين برج و باروي مستحكم و نفوذ ناپذيرند. هارموني سفتي و سختي زندان و زندانبان گرچه مرسوم است اما در اين پهنه نمايان تر و ديدني تر شده، همچنانكه ديوارها كلفت و پر پي هستند دايره ذهني زندانباش نيز.

 

اما اين روزها در آنجا چه مي گذرد؟ از آنچه شنيده ايم رجعتي مي بينم به رسمي كه كساني نان بر افتادنش را خوردند كه «ما باعث شديم شكنجه در ايران  را  ملخ تخمش را بخورد» رجعتي به آزار، به اذيت انسان به شكنجه. به سركوب با داغ و درفش و اين دردناك است. دردناك است  كه روزي بر سرمان منت اختتام پروژه را گذاشتند و روزي ديگر آمدكه  سوزش خبر افتتاح دوباره رسم داغ و درفش  را دادند. كسي مي آيد خبر خوب مي دهد ، رايش را مي گيرد، پزش را مي دهد با ژست و فيگور و بي صدا از آن در مي رود. ديگر مي آيد بي هيچ تاملي دوباره و دوباره ها را رقم مي زند.

 و ما هر روز منتظر و چشم نگران دوستي آن سوي ديوار. چه روزهايي كه نويدمان مي دهند ما رسم سركوب با درفش را بر انداختيم و ديگر بر گونه دانشجويي و روزنامه نگاري سيلي نمي زنند و چه روزهايي كه زير آفتاب روشن نه شب تاريك مي زنند و دربند مي كشند بي هيچ خجالت. ما هميشه منتظريم. گاهي عادتمان است از دوستان بهر عقيم كردن شكنجه تشكر كنيم و هورا بكشيم و دل به اميد بنديم كه روز دگر آمد. كه گفتم از سر عادت است و عادت كرديم به دل خوش كردن. چون منيت هاي نيم من مان هنوز ما نشده، ما يي نيستيم. نيم منهاي مانده در كوچه كه دل خوشيم به كسب پله هاي موقتي و روزانه و غافل از رسم ماندگار اين ديار.

 

در اين روزها فريادهايي از سر درد كشيده مي شود كه طغياني است بر اين نيم منهاي ما نشده، بر ژنرال هاي فاتح يك پله. بر ماهايي كه بايد ما مي شديم و مي توانستيم اما نشديم. آري اين روزها درفش دار به رسم كهن باز گشته، حكم آمده كه عريان ظاهر شويد.

ولي مائيم كه بر ساحل حسرت نشسته و افسوس روزهايي را مي خوريم كه مي توانستيم ما شويم اما نشديم. دل خوش مانديم به كسب همين پله پيش رو، آري امروز آن سوي ديوارها كيفر خواستي بر نيم منهاي ما نشده ما صادر شده.

لیست دعوتی ها رو فردا میذارم باید برم کار فوری پیش آمده.

و لینک های بازی:

صداي وبلاگت بلند - سولماز شریف

+ لینک دایمی
سه شنبه دوم مرداد 1386
آنها مي ايسنتد وما بيخبريم

حرفم تكراري است، حتما. ديگران بهتر گفته اند، درست. اما براي من كه به تازگي مجبورم روزي دوبار صبح و عصر از جلوي جايي معروف به سفارت سابق آمريكا و لانه جاسوسي و مركز نمي دانم چه و چه رد شوم و  يك دور فشرده از  تاريخ انقلاب را در ذهنم مرور كنم، گفتن و نوشتن از اين حس لازم است.

 

من از داخل اين مكان مانند بسياري ديگر خبر ندارم، آنچه مي بينم آجرهايي است كه بر پيكرشان شعارهايي را مي كشند كه گرچه مال ديروزند اما به امروز هم پا كشيده اند و حضور خود را فرياد مي زنند «آمريكا هيچ غلطي نمي تواند بكند» يا «ما تا آخر ايستاده ايم» بر اين شعارها هم تصاويري هست كه مشت ها گرده كرده و دهانها باز و فريادها بر سر است. كه نيك مي دانم اين بخشي از تاريخ ماست كه بايد حفظ شود، حتما.

 

ديوارهايي را هر روز مي بينم از خشت سفت و سخت، از آجرهايي كه قرار بوده يك روزي حريم يك كشور را در پيكر كشور ديگري حفظ كند كه نتوانستند و امروز رنگ باخته اند، اما هنوز پا بر جايند و خط مي كشند ميان درون و برون. كه من از داخل اين مكان مانند بسياري ديگر خبر ندارم. اما بيشتر از آنكه رنگ و روي آجرها رفته باشد رنگ نگاره هاي شعاري رفته. قافيه را به سفتي آجرها باخته اند و در گذر دود و دم خيابان بي لعاب شده اند اما هنوز از دهان هاي باز و مشت هاي گره كرده صداي فرياد مي آيد و حضورشان باز آفريده مي شود.

 

شعارهايي كه روزگاري تيتر حادثه ها مي شدند و ذيل اين تيترها متن حذف بود كه نوشته مي شد و فرامين سركوب بود كه صادر مي شد. قرار بود در مقابل دنيا با يستيم بهاي اين ايستادن فرو انداختن كسان بسيار شد. مي گفتيم آمريكا و ديگران هيچ غلطي نمي توانند بكنند اين موجه مي كرد هر چه مي خواستيم انجام دهيم، به هر طرف خواستيم سو گيريم. درست مي گفتيم، ما ايستاديم، واقعا ايستاديم، هيچ حركتي نكرديم، از ترس فرو افتادن قدم بر نداشتيم حتي به بهاي غرق شدن، گامي به پيش نگذاشتيم و اينگونه است امروزمان هم چون ديروز است.

 

هنوز صداي مخالف را معاند مي شنويم. اولين راه براي شنيدن صداي ديگري، گفت و گو پشت ديوارهاي اوين است. چونكه فقط ايستادن ارزش دارد. نشستن و گوش دادن نه، حركت و گام برداشتن نه، فقط ايستادگي و ايستادگي.

 

مانند بسياري ديگر دل تنگ  مهمانهاي اين روزهاي اوينم. دوستاني كه آن سوي ديوارهايند  ديوارهايي به ضخامت همان خشت هايي كه من هر روز مي بينم و بر پيكرشان نگاره هاي فرياد است. ديوارهايي كه من از داخل آن مانند بسياري ديگر خبر ندارم. بر شانه هاي اين دوستان در بند، ميراث همان فريادها سوار است، ميراث سنگين ايستادن. آنها بهاي ديگري بودن را مي پردازند در مقابل خودي هايي كه مي خواهند براي هميشه بايستند و حركت نكنند. افق عوض نكنند. آسمان تغيير ندهند. با همان چشم اندازهايي كه بيست و چند سال پيش مي ديدند و دور و برشان پر بود از دشمن، امروز را نيز ببيند. برايشان صداي مخالف، صداي يك انسان نيست، نفير خمپاره و جيغ موشك است. اينگونه است بي تاب مي شوند و تاب و تحمل از دست مي دهند چون براي هميشه مي ايستند و ايستاده اند بي حركت.

 و مائيم كه هر روز در پشت خشت هاي ضمخت و رنگ و رو رفته گذر مي كنيم بي آنكه بدانيم داخل آنجا چه خبر است.

+ لینک دایمی