تبليغاتX
پیهن
پیهن
وب نوشت های مهدی افشارنیک
یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385
سپاس از دوستان

ايران انرژي  بالاخره را ه افتاد. اين دغدغه چند ساله من بود كه رسانه اي مختص انرژي بصورت تحليلي- خبري در حوزه انرژي فعال شود و بارها هم اين خواست را  محك     زديم اما هر كدام به دلايلي موفق نشد. حتي راه اندازي سايت هم دچار وقفه ها و لكنتهاي بسيار شد تا جايي كه حتي اعتبارم نزد دوستان نيز دچار خدشه شد. اما برخلاف معمول كه آدم پيگيري نيستم اين سري مصر شدم كه حتما اين سايت به سرانجام برسد و نه ماهي وقت گذاشتم تا مقدمات مالي و محتوايي را فراهم كنم كه البته دوستان بسياري هم به من كمك كردند. مانند ساسان آقائي آرش غفوري آرش حسن نيا -علي دهقان و مهران قاسمي و صد البته هدايت و دلسوزي جناب استاد.

از تمامي نامبردگان و غير نامبردگان كه محبت كردند و حمايت كردند تشكر مي كنم و اميد دارم با همين سرمايه بتوان رسانه اي موثر فراهم آورد . البته نه پرادعا آنچنان كه مهجادميگويد
+ لینک دایمی
چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385
روزي روزگاري آقاي رئيس جمهور

حاشيه  اي بر حكم متهمان حادثه استاديوم آزادي

روزي روزگاري آقاي رئيس جمهور

 

به راحتي و بي هزينه دستگاه قضايي بر پرونده كشته شدگان استاديوم آزادي در بازي ايران و ژاپن (فرودين 84) راءي سوار كرد كه جز آه و افسوس دوباره چيزي بر نيانگيخت. دادگاه تجديد نظر حبس تعليقي متهمان پرونده، همچنين محروميت از اشتغال مديريتي آنان را لغو كرد و به گرفتن تنها جزاي نقدي به ميزان 20 ميليون ريال قناعت كرد و در واقع از معرفي و مشخص كردن عامل و مسئول اين حادثه طرفه رفت.

 

متهمان پرونده سازمان تربيت بدني و نيروي انتظامي بودند كه هر كدام يكديگر را متهم مي كرد. سازمان تربيت بدني علت حادثه را بستن يكي از خروجي هاي ورزشگاه در هنگام خروج تماشاچيان مي دانست. اين خروجي به علت حفظ حريم امنيتي هليكوپتر فرمانده نيروي انتظامي وقت (قاليباف) بسته شده بود. از سوي ديگر نيروي انتظامي هم در آن موقع به جاي پاسخ، مديريت نامطلوب تربيت بدني را علت حادثه مي دانست. اما در اين ميان حاشيه اي ديگر بر اين دعوادر آن روزها  افزوده شد. حاشيه اي كه از رقابت هاي انتخاباتي شعله مي گرفت و آن دعواي پنهان احمدي نژاد و قاليباف بود.

 

ارديبهشت 84 بود و اصولگرايان درمانده در معرفي كانديداي واحد. و هر كدام از كانديداها و بيشتر از همه قاليباف و احمدي نژاد مشغول عشوه گري براي برادران و بزرگتران اصول گرا بودند تا مهر انتخاب را بر خويش فرو كوبند و روز يا هفته اي نبود كه يكي عليه آن ديگري برگي رو نكند. سردار قاليباف كه آن روزها دكتر شده بود همينطور يادش آمده بود خلبان نيز هست مانند مدلهاي اروپايي لباس مي پوشيد و جلوه گريها مي كرد. تقريبا قطعي شده بود كه سردار ، انتخاب اصلي اصولگرايان پر نفوذ است و در اين ميان شهردار لازم ديد روزي در روزنامه همشهري به فرمانده سابق يادآوري كند كه با هلي كوپتر رفتن براي تماشاي فوتبال هشت كشته اي به جامعه تحميل كرده است.

 

اين اختلافات و رو شدن و عيان شدنشان در زمان انتخابات مانند همان تحفه آزادي بياني است كه حاكميت لازم مي بيند در آستانه انتخابات براي ملت رو كند. تا از سويي به هيجانات كاذب دامن زند و از سويي نيز نمايش تكثر و تحمل در قدرت بدهد كه نهايت به چيزي جز مشاركت هيجاني مردم منجر نخواهد شد و گرنه از ره اين به عرصه آمدن افتراق ها دادگري نيست كه به پا ميشود،گردباد جنگ قدرت است. و گرنه اگر كانديداي اصول گراي ديروز واقعا دلش از اين حادثه به درد آمده بود و پي اش لازم ديده بود با روزنامه اش در اين خصوص اطلاع رساني كند چرا اين روزها كه رئيس دولت است اصلا يادي از آن دردش نمي كند و شايد پرسيدني است كه آيا چنين حادثه اي را به ياد مي آورد يا اينكه ديگران بايد به يادش بياورند كه آقاي رئيس جمهور روزي روزگاري………..

 

و چه راحت در اين مرز و بوم عدالت به مسلخ مي رود. زهرا سيد هاشمي خواهر سرباز وظيفه اي كه يكي از قربانيان آن حادثه است در خبرها بود كه مي گفت: از ابتدا به ما گفتند به دريافت ديه مقتولان راضي شويد و وقت تان را تلف نكنيد. پيگيري شناسايي مقصر و معرفي آن فايده اي ندارد كه ما راضي نشديم و پيگيري كرديم اما آنها راست مي گفتند. وقت مان تلف شد

 

 

 

 

 

 

+ لینک دایمی
چهارشنبه هجدهم بهمن 1385

یادی از آنروزهاونگاهی به این روزها

 

اين روزها كمتر مي نويسم چون وقت و فرصت ندارم درگير طراحي و راه اندازي دوباره و شايد چند باره ايران انرژي هستم كه بسيار اميدوارم به آنچه مي كنم اما وقتي شنيدم روزبه مير ابراهيمي و شهرام رفيع زاده از دوستان و همكاران (روزنامه اعتماد و توسعه) جايزه ديده بان حقوق بشر را گرفتندخوشحال شدم و نتوانستم جلوي جوشش را بگيرم و اين شد ... .

شهرام رفيع زاده را من فقط همكار بودم كه دوست هم در محيط كار بوديم اما با روزبه بيشتر از شهرام نزديك بودم اما نه به معناي صميمي. هميشه من و روزبه يك قدم تا آغوش هاي دوستانه فاصله داشتيم و اين يك كم به روزبه و بيشتر به من باز مي گشت.

روزبه از نظر من سرد بود و من هم اصولاً با نگاه هجو آميز به همه چيز و همه كس پيش مي آمد كسان و دوستان نزديك را از خود مي رنجاندم. اول آشنايي مان را هم فياض زاهد و فرامرز قره باغي رقم زدند و اين زماني بود كه روزنامه اعتماد روزهاي اولش را مي گذراند و چه روزنامه اي بود زيبا با يك نگاه متفاوت اجتماعي. نوروز هم توقيف شده بود و اقبال اعتماد گرفته بود من يادداشت سياسي مي نوشتم و روزبه هم معاون سياسي بود و چاپ مي كرد يك چند تايي نوشتم و ديگر نه. و از تنبلي خودم بود و هيچ. و گذشت تا روزبه شد دبير سياسي و من هم اقتصادي اعتماد. در يك اطاق در واقع دوازده نفر آدم درهم چپيده مي شديم كه روزبه را كنار گذاشتند به ادعاي تند روي مطالب و سرويس را از او گرفتند اما به حق سرويس خوبي بود. و روزبه رفت و من شدم خبر نگار دولت اعتماد.

و همين روزها بود كه روزبه و شهرام و اميد را گرفتند. نبود روي كه من رمضان زاده را به سئوال نگيرم كه پرونده و بلاگ نويس ها چه شد؟ دولت چه مي كند؟ در اين خصوص، و هكذا ... . بيشتر دل خوشكنك خودم بود و گرنه اصلاً از آن دولت بر نمي آمد و نيامد كه كاري در اين خصوص كند و آن پي گيري ها از نظر خودم بي اثر بود.

و بماند در اين مدت كه در همان روزنامه اعتماد براي رفت و آمد سولماز (همسر روزبه) هم محدوديت قائل شدند حتي حقوق ماهيانه شهرام را هم قطع كرده بودند و روزي نبود كه حرف و حديث اخلاقي و غير اخلاقي پشت سر اين بچه ها نتراشند تا بالاخره بچه ها آزاد شدند و شوهاي اعتراف گيري هم كه تمام شد، آفتاب از پشت ابر بيرون آمد و رو سياهي از خاله زنك ها به جا ماند.

و من هم از اعتماد بيرون زدم و توسعه را دست گرفتم. و تلفني به روزبه كه بيا و اجتماعي توسعه را دست بگير. كه با سولماز آمدند و با چند تاي ديگر از علما شديم يك تحريريه جمع و جور ولي نسبتاً كارا.

انصافاً بچه ها مايه گذاشتند هم روزبه هم ساسان، احسان و آرش، محبوبه و مريم، سولماز و نفيسه و ديگراني كه بر سر من منت گذاشتن.

روزنامه توسعه در آن مدتي كه دست ما بود يك دوران طلايي داشت كه مال زحمت بچه ها بود و يك دوران ركورد كه مسئولش من هستم.

دوران طلايي از قلم آرش غفوري و ساسان آقايي بود از زحمت هاي احسان و شب و ايستادنهاي روزبه. از نق زدنهاي مدام محبوبه و سولماز، از گزارش هاي شيواي مريم و تيترهايي كه نفيسه مي نوشت و همينطور بعضي اوقات امين بزرگيان. مهران قاسمي هم يك مدت خيلي كمك كرد بعد كه آفتابي شد از ما غروب كرد.

اما روزبه را مي گفتم. بنابر اقتضاي كار چند باري به تريپ هم زديم حسابي. كه اصلاً نبايد دعوا مي كرديم نه من در تاخير حقوق ها مقصر بودم و نه حرف هاي روزبه متوجه من بود ولي خوب گير كرديم بهم. و دلخوري پيش آمد سولماز هم يك كمي در اين ميان نمك مي پاشيد و آب گرم مي كرد كه بماند او هم صاف بود و آدم هاي صاف زبان سرخ دارند و سري به دار.

بعد از آن هم كه توسعه را از تيم ما گرفتند و ديگران آمدند من و روزبه از هم پرت شديم. هم را كم ديديم. او اعتماد ملي رفت و من هم چند تا كار پراكنده تا اينكه الان دارم سايت مي زنم.

اينها را نوشتم تا به اينجا برسم.

تصور روزبه در ذهنم مظلوميت در وهله اول است لايه بعدي نكته سنج و باهوش لايه بعدي دوستي يك كم بدجنس ولي همراهي با وفا.

البته اينها را نمي گويم كه با اين آدم امروز معروف من چه رفيق گرمابه اي بودم اعتراف مي كنم هيچ وقت با هم صميمي نبوديم، نوشتم تا يك كساني كه بايد بخوانند، بخوانند كه همين بچه هايي را كه به همه چيز متهم مي كنند چه استعدادهايي دارند و بيشتر نوشتم كه، آهاي دوستاني كه در روزهاي فشار به دوستان خود انواع تهمت ها را مي زنيد و همراهي مي كنيد با باز جويان و چماق داران، امروز بياييد به روزبه به شهرام به اميد معماريان تبريك بگوييد.

كه اگر اين بچه ها افتخار ما نيستند حتماً مرتضوي از افتخارماست كه شنيدم در دانشكده خبر قوانين مطبوعاتي درس مي دهد.

تكلمه آخر: يك روز مي خواهم در مورد روزنامه توسعه هم بنويسم. با پول كم بي تلفن و هزار سفارش و دستور كه حتي دستگاه فاكس هم نداشتيم، چه روزنامه اي در مي آمد.

و چه شد كه آن روزنامه خوب دوام نياورد. مي نويسم.

+ لینک دایمی