یادی از آنروزهاونگاهی به این روزها
اين روزها كمتر مي نويسم چون وقت و فرصت ندارم درگير طراحي و راه اندازي دوباره و شايد چند باره ايران انرژي هستم كه بسيار اميدوارم به آنچه مي كنم اما وقتي شنيدم روزبه مير ابراهيمي و شهرام رفيع زاده از دوستان و همكاران (روزنامه اعتماد و توسعه) جايزه ديده بان حقوق بشر را گرفتندخوشحال شدم و نتوانستم جلوي جوشش را بگيرم و اين شد ... .
شهرام رفيع زاده را من فقط همكار بودم كه دوست هم در محيط كار بوديم اما با روزبه بيشتر از شهرام نزديك بودم اما نه به معناي صميمي. هميشه من و روزبه يك قدم تا آغوش هاي دوستانه فاصله داشتيم و اين يك كم به روزبه و بيشتر به من باز مي گشت.
روزبه از نظر من سرد بود و من هم اصولاً با نگاه هجو آميز به همه چيز و همه كس پيش مي آمد كسان و دوستان نزديك را از خود مي رنجاندم. اول آشنايي مان را هم فياض زاهد و فرامرز قره باغي رقم زدند و اين زماني بود كه روزنامه اعتماد روزهاي اولش را مي گذراند و چه روزنامه اي بود زيبا با يك نگاه متفاوت اجتماعي. نوروز هم توقيف شده بود و اقبال اعتماد گرفته بود من يادداشت سياسي مي نوشتم و روزبه هم معاون سياسي بود و چاپ مي كرد يك چند تايي نوشتم و ديگر نه. و از تنبلي خودم بود و هيچ. و گذشت تا روزبه شد دبير سياسي و من هم اقتصادي اعتماد. در يك اطاق در واقع دوازده نفر آدم درهم چپيده مي شديم كه روزبه را كنار گذاشتند به ادعاي تند روي مطالب و سرويس را از او گرفتند اما به حق سرويس خوبي بود. و روزبه رفت و من شدم خبر نگار دولت اعتماد.
و همين روزها بود كه روزبه و شهرام و اميد را گرفتند. نبود روي كه من رمضان زاده را به سئوال نگيرم كه پرونده و بلاگ نويس ها چه شد؟ دولت چه مي كند؟ در اين خصوص، و هكذا ... . بيشتر دل خوشكنك خودم بود و گرنه اصلاً از آن دولت بر نمي آمد و نيامد كه كاري در اين خصوص كند و آن پي گيري ها از نظر خودم بي اثر بود.
و بماند در اين مدت كه در همان روزنامه اعتماد براي رفت و آمد سولماز (همسر روزبه) هم محدوديت قائل شدند حتي حقوق ماهيانه شهرام را هم قطع كرده بودند و روزي نبود كه حرف و حديث اخلاقي و غير اخلاقي پشت سر اين بچه ها نتراشند تا بالاخره بچه ها آزاد شدند و شوهاي اعتراف گيري هم كه تمام شد، آفتاب از پشت ابر بيرون آمد و رو سياهي از خاله زنك ها به جا ماند.
و من هم از اعتماد بيرون زدم و توسعه را دست گرفتم. و تلفني به روزبه كه بيا و اجتماعي توسعه را دست بگير. كه با سولماز آمدند و با چند تاي ديگر از علما شديم يك تحريريه جمع و جور ولي نسبتاً كارا.
انصافاً بچه ها مايه گذاشتند هم روزبه هم ساسان، احسان و آرش، محبوبه و مريم، سولماز و نفيسه و ديگراني كه بر سر من منت گذاشتن.
روزنامه توسعه در آن مدتي كه دست ما بود يك دوران طلايي داشت كه مال زحمت بچه ها بود و يك دوران ركورد كه مسئولش من هستم.
دوران طلايي از قلم آرش غفوري و ساسان آقايي بود از زحمت هاي احسان و شب و ايستادنهاي روزبه. از نق زدنهاي مدام محبوبه و سولماز، از گزارش هاي شيواي مريم و تيترهايي كه نفيسه مي نوشت و همينطور بعضي اوقات امين بزرگيان. مهران قاسمي هم يك مدت خيلي كمك كرد بعد كه آفتابي شد از ما غروب كرد.
اما روزبه را مي گفتم. بنابر اقتضاي كار چند باري به تريپ هم زديم حسابي. كه اصلاً نبايد دعوا مي كرديم نه من در تاخير حقوق ها مقصر بودم و نه حرف هاي روزبه متوجه من بود ولي خوب گير كرديم بهم. و دلخوري پيش آمد سولماز هم يك كمي در اين ميان نمك مي پاشيد و آب گرم مي كرد كه بماند او هم صاف بود و آدم هاي صاف زبان سرخ دارند و سري به دار.
بعد از آن هم كه توسعه را از تيم ما گرفتند و ديگران آمدند من و روزبه از هم پرت شديم. هم را كم ديديم. او اعتماد ملي رفت و من هم چند تا كار پراكنده تا اينكه الان دارم سايت مي زنم.
اينها را نوشتم تا به اينجا برسم.
تصور روزبه در ذهنم مظلوميت در وهله اول است لايه بعدي نكته سنج و باهوش لايه بعدي دوستي يك كم بدجنس ولي همراهي با وفا.
البته اينها را نمي گويم كه با اين آدم امروز معروف من چه رفيق گرمابه اي بودم اعتراف مي كنم هيچ وقت با هم صميمي نبوديم، نوشتم تا يك كساني كه بايد بخوانند، بخوانند كه همين بچه هايي را كه به همه چيز متهم مي كنند چه استعدادهايي دارند و بيشتر نوشتم كه، آهاي دوستاني كه در روزهاي فشار به دوستان خود انواع تهمت ها را مي زنيد و همراهي مي كنيد با باز جويان و چماق داران، امروز بياييد به روزبه به شهرام به اميد معماريان تبريك بگوييد.
كه اگر اين بچه ها افتخار ما نيستند حتماً مرتضوي از افتخارماست كه شنيدم در دانشكده خبر قوانين مطبوعاتي درس مي دهد.
تكلمه آخر: يك روز مي خواهم در مورد روزنامه توسعه هم بنويسم. با پول كم بي تلفن و هزار سفارش و دستور كه حتي دستگاه فاكس هم نداشتيم، چه روزنامه اي در مي آمد.
و چه شد كه آن روزنامه خوب دوام نياورد. مي نويسم.
+ نوشته شده توسط مهدي افشارنيك در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385 و ساعت
|