چهار ساله پير شديم.
پنج نفر شده بوديم لابي ساختمان كوثر رياست جمهوري، يك ساعت قبل از شروع برنامه رمضان زاده من و احسان مهرابي و جواد دليري با مهدي اقدم و عطا افشاري كه همت عطا دليل اصلي بود. قرار بود يك طرح افلاطوني بريزيم تا از جنب و جوش انتخابات گردي به عباي خود گيريم. عطا مي گفت مي ريم پيش كانديداها (رياست جمهوري) مي گيم ما پنجاه خبرنگار حوزه دولتيم كه مي تونيم براي شما كنفرانس مطبوعاتي برگزار كنيم و نظرات و ديدگاههاي شما را به اطلاع ملت مي رسونيم. آنچه مي خواستيم انجام دهيم اصلاً مهم نبود كه خود كانديداها هر چه مي خواستن مي گفتن و انعكاس هم پيدا مي كرد منتظر ما دالتون ها نبودن، آنچه اهميت داشت عنواني بود كه به خود داده بوديم "خبرنگاران دولت".
شكل گرفتن اين جمع از نيمه سال 80 شروع شد جلسات هفتگي سخنگوي دولت كه آن اوايل به لحاظ نزديكي، بيشتر خبرنگاران مجلس شركت مي كردند بعدها كه فاكتور شيرين و جذاب "حياط دولت" به برنامه خبري رمضان زاده افزوده شد لازم آمد كه خبرنگاراني خاص اين حوزه نه مشترك با مجلس حضور يابند.
كم كم جمع شكل گرفت من اوايل از ايران ديلي مي رفتم. جواد دليري از ايران، احسان مهرابي از همبستگي، عطا افشاري كه اوايل پيدايش نبود و اگر مي آمد از شبكه خبر بعد فارسي شد كه جاي زيبا اسماعيلي را گرفت، آقا رضا از ايرنا قمري وفا هم از كيهان چنانچه پروين امامي از همشهري و خانم حسيني و بعضاً خانم كاشي از اطلاعات. اكبر منتجبي اگر بود نوروز و اگر نه كه از ياس نو و دنباله هاي ديگر البته يكي در ميان. فرشته قاضي هم كه هميشه آخر مجلس وقت دعا مي رسيد از اعتماد (كه بعدها خود حضرتم چنان زير آبش را زدم كه تاول وجدانم هنوز مي سوزد) استاد دوامي از رسالت و خواهر نيلوفر منصوريان از حيات نو كه گاهي با نرگس موسوي طاق مي خورد، ناصر علاقمندان از قدس فريدون رضوي از جوان.
اوايل روزهاي چهارشنبه كلاً براي دولت بود از 11 صبح مي رفتيم و كمين مي گذاشتيم براي خاتمي و وزرايش كه داستاني بود آمدن و رفتن هاي اين حضرات، مجبور بودند براي رد شدن از اين حلقه آتش چيزي بگويند بچه ها با آنكه سياسي بودند ولي براي همه سئوال داشتند از ابتكار گرفته تا مرحوم نور بخش. به همان ميزاني كه دور زنگنه شلوغ مي شد دور موسوي لاري هم. ابطحي هم هميشه مشتري داشت اگر كسي هم سئوال نداشت يك چيزي مثل كشته شدن زهرا كاظمي رو مي كرد تا ثابت كند هميشه بايد دورش شلوغ باشد.
يونسي هم نياز داشت تا با نوع رفتنش ثابت كند وزير اطلاعات است. يا وقتي بچه ها مي ريختن سر خاتمي در مي رفت يا از در پشتي يا اگر گير مي افتاد وسط چمن مي رفت بالاي منبر كه اي بندگان خوب خدا نماز را در اول وقت بجا آوريد كه جز اين پسنديده نيست.
دكتر رمضان زاده از همان موقع گويي مي دانست نفر بعدي اش كيست از اينرو لازم مي ديد خوش تيپي اش را به رخ همه بكشد هم لباس هاي ست مي پوشيد و هم اون بالاي پله ها مي ايستاد يك لبخند خوش دوخت مي ذاشت تو صورتش و نقش مدير پرونده بدست را خوب اجرا مي كرد و ضمن تماشاي بچه ها حين شكار در هيات دولت با لبخند از بچه ها مي خواست تمام كنند و به هيات خودش رهسپار شوند.
روزهاي خوب و شيريني بود خاتمي اگر حرف مي زد بازار ديگر وزار كساد مي شد اگر هم حرف نمي زد معمولاً بايد از تونل آتش مي گذشت مريض هم اگر مي شد خب جواد بود "سلامتي حاج آقا صلوات بلند".
جذابيت حياط هاي دولت راهروهاي پارلمان را آزرده ساخته بود بچه هاي دولت زير سقف باز شكار مي رفتند بچه هاي مجلس در راهروي گرم زمستان و خنك تابستان اين شد كه بچه هاي دولت هم با هم شفاف تر شدند در زير آسمان هم خط و خطوط سياسي رسانه هايشان را در روابط دخالت ندادند گرچه قمري وفا و اين آخري ها عطا افشاري قباي دميرچي مجلس را مي پوشيدند ولي مصطفي با آقا رضا و جواد چنان دوست بود گويي سالها بچه محل.
در واقع خبرنگار سياسي آن روزها به چند بخش تقسيم مي شد: 1. احزاب و وزارت كشور- 2. مجلس- 3. وزارت خارجه- 4. دولت.
مجلس معروف بوده و هست كه چهار راه اخبار است و خبر نگارانش هميشه يك سر و گردن از ديگران يا بالاتر بودند يا خود را اينگونه مي ديدند ولي حوزه دولت كه فعال و پر انرژي شد و بچه هاي خاص خودش را يافت گردنهاي همسايه پايين رفت كه اگر به همان شكل حياط گردي و چهارشنبه هاي كمين تداوم مي يافت چه ها كه نمي شد. مثل همه جا فرشتگان ثبت ميراث تاريخي بني اسرائيل ظاهر شدند و گير دادن كه مشكل امنيتي دارد و اين همه خبرنگار راحت نبايد در حياط قدم بزنند و اين بار دولت اصلاحات نه در برابر مجمع تشخيص يا شوراي نگهبان و نه در برابر قوه قضائيه كه در برابر پاسداران خودش كوتاه آمد چهارشنبه هر هفته شد چهارشنبه ماهي يك بار آنهم فقط با خاتمي و وزرا اگر ميل داشتند كه اگر نه ... .
و براي اينكه آرامش حياط معاونت يا همان نخست وزيري سابق هر هفته با جلسات سخنگويي بهم نخورد و ميراث دكتر مصدق در آرامش و سكوت بماند رفتيم يك ساختمان جديد التاسيس بنام كوثر، طبقه هشتم كه آسانسورش بيشتر از تالارش خبر داشت. و اين بماند كه همين نقل و انتقال چند ماهي طول كشيد چون دولت پاسخگو در قبال برگزاري انتخابات مجلس هفتم جوابي نداشت و آقاي دكتر در دسترس نبود. بالاخره تب بچه ها خوابيد خاتمي چهارشنبه اي گفت: بياييد. رفتيم (من از اعتماد و موفق در زير آب زدن خواهر فرشته) و گله كرديم كه آقاي دولت، پاسخگويي تان اينگونه بود و نهايت قول و وعده رفت كه جلسات رمضان زاده راه مي افتد كه افتاد در تالار كوثر تقريباً بيرون از محوطه رياست جمهوري.
دولت پاسخگو، پاسخگويي برايش سخت شده بود. ارابه اي كه راه انداخته سوي خودش مي آمد هم بايد در خصوص انتخابات مجلس هفتم پاسخ مي داد و هم تحمل مي كرد كه از جلسات سخنگوي دولت تنها 30 ثانيه خبر در صدا و سيما پخش شود آنهم بعد از اخبار كشف دزد و مواد مخدر و آمار حوادث رانندگي. هر هفته هم كه برادران لطف مي كردند ما را بي سوژه نمي گذاشتند شهرداري كه زمستان برفي تهران را ول مي كرد مي رفت اهواز سخنراني، هوس مي كرد ترافيك چمران را حل كند و يك كنده از دولت بكشد. تا حرف هم مي زدي بيرق هوا مي شد كه دولت پاسخگو اين بود؟ خبرنگاري دولت هم رشد كرده بود ريز و درشت ياد گرفته بودند چطور رمضان زاده را عصباني كنند و از دهان خاتمي تيتر فردايشان را بيرون بكشند و صد البته اين مشكل دولت بود و خودش بايد فكري مي كرد اما رهاورد اين تكاپو ها پختگي خبري – تحليلي جمعي بود بنام خبرنگاران دولت كه واقعاً چهار سال در گرما و سرما خبر گرفتند و ساختند تا در حوزه خبرنگاري سياسي حوزه دولت هم جا باز كند و هم حوزه اي بسيار مهم شود.
آن روز آبان 83 در لابي ساختمان كوثر عطا افشاري مي گفت: بريم سراغ كانديدها ... كه بماند ما اصلاً با اين عنوان نرفتيم ولي هر كدام گوشه اي و ستادي. اما كاش به جاي آن طرح افلاطوني كه از دلش مي خواست رئيس اداره اطلاعات رياست جمهوري دولت آينده بيرون بيايد عطا يك طرح مي داد كه چطور اين عنوان را براي خود حفظ كنيم تعميق بخشيم يا نه خيلي ابتدايي تر چطور هفته اي يك بار ديدن همديگر را حفظ كنيم.
دولت خاتمي براي خبرنگارانش دردو مهموني تمام شد اولي در سعد آباد و خود حاج آقا ميزبان كه در اصل بنام ما ديگ و قابلمه بار گذاشتند اما در آخر سر ما فقط شديم يك ميز از شش ميز ديگر. و دومي كه بهتر بود در فرشته با دكتر (كه من نبودم). دولت خاتمي كه تمام شد بچه ها هم هر كدام از يك گوشي از جمع زدند بيرون (ماهايي كه مي خواستيم بنام خبرنگاران دولت NGO بزنيم!!!!) تا حالا بر ديگران كه نشده بر خودشان ثابت كنند همه چيز
عوض شده بي آنكه فكر كنيم اسمي را كه برگزيديم قرار نبود با اين دولت و اون دولت عوض شود. من بي روزنامه شدم - جواد شد دبير سرويس. عطا رفت چندي در كوزه – احسان بي حوزه شد – خواهران منصوريان و امير شاهي مي رفتند راه را تا شرق بسته شد – كيوان مهرگان به آرزويش از سكوي معلولان رسيد و شد خبرنگار يك جاي درست و حسابي كه ديگه مجبور نباشه دو تا سئوال كنه اولي در خصوص اينكه چرا لايحه استخدامي معلولين در ادارات دولتي اجرا نمي شود و دومي اينكه آقاي بادامچيان هفته پيش گفتند دولت خاتمي فقط ... .
فريد مدرسي هم حسابي عاقبت به خير شد از دبير سياسي پانا (خبرگزاري دانش آموزان) در بست رفت تحكيم وحدت بدون اينكه در راه مسافري بزند.
يكسال گذشت. خواهر رعنا در پس يك بحث و گپ عصرانه سر ميز سرويس سياسي اعتماد ملي، افتاد دنبالش و بچه ها را تو باران جمع كرد با خاتمي. من اونجا از خاتمي پرسيدم الان كه يكسال از دولتتان مي گذره فكر مي كنيد كجاها بايد بيشتر مي ايستاديد و كجا ها فرصت ها را از دست داديد كه حاج آقا با حرف هاي كش دار نشان داد دولتمردان دير عادت دولتمردي را از خود دور مي كنند ولي كسي از ما نپرسيد در اين يكسال چند بار چهارشنبه ها به دوستانتان زنگ زديد بگيد مگه 11:30 نيست نمي آئيد برنامه.
من درست نمي دانم الان بچه هاي حوزه دولت چه كساني هستند و آيا براي اين عنوان مثل ما ارزش قائلند و اصلاً دولتي ها اين دوستان را به بازي مي گيرند يا نه؟ ولي هر چه كه ما چهار ساله پير شديم به خدا خيلي زود بود.
+ نوشته شده توسط مهدي افشارنيك در پنجشنبه چهاردهم دی 1385 و ساعت
|